45 روز گذشت ...
امیر علی جون تو این مدت که به جمع ما اضافه شدی روزهای خیلی جالب و متفاوتی رو تجربه کردیم.
من و مامانت تو این 47 روز، لحظات تلخ و شیرین زیادی رو گذروندیم. این مدت من زیاد نتونستم پیشت باشم. آخه محل کارم با اردبیل یه کم فاصله داره و منم شیفتی کار میکنم. اولاش که زردی داشتی و یه کم شدید بود. قربونت برم لحظه تحویل سال هم زیر دستگاه فوتوتراپی خوابیده بودی. منم اونقده دلتنگت بودم و استرس داشتم که نتونستم وبلاگتو درستو حسابی پر کنم. اما الان که 47 روز میگذره از تولدت فرصت شد تا این وبلاگو بروز کنم.
تو بچه خیلی آرومی هستی. روزا همش بازی میکنی بیداری و اطرافو نیگا می کنی و همش یکی رو می خوای که باهات حرف بزنه.
یه هفته ای می شه که اوردیمت خونه خودمون. تو این یه هفته ماشا الله بزنم به تخته خیلی تپل شدی. وزنتم خوبه. اما دو روزه که خیلی پر خور شدی از صبح تا شب همش می خوای شیر بخوری.
این هفته عمه ات اینا رفته بودن مسافرت شمال. اما تو خونه خودمون که اومدیم خاله با بچه هاش از تبریز اومدن پیشمون تو هم که خیلی ذوق زده شده بودی.این چند تا عکسو میذارم اینجا تا بعد که فرصت کردم بتونم عکسای بیشتری تو وبلاگت بزارم. . . .



دختر خاله و پسر خاله امیرعلی جونم











وقتی که امیر علی جونم شیر می خوره مست مست می شه و قیافه خیلی جالبی به خودش میگیره اینم نمونش:



45 روز گذشت ...
